بالاخره شروع شد
همیشه شروع سخته. از وقتی می خوایم به دنیا بیایم و زندگی رو شروع کنیم تا زمانی که می خوایم از این دنیا بریم و باز هم یه زندگی رو شروع کنیم (البته من اینجا فرض میکنم خواننده می دونه من به زندگی بعد از مرگ اعتقاد دارم). هر چقدر مرحله پیش رو به نظرمون سخت تر بیاد، سعی می کنیم دیرتر سراغش بریم. انگلیسیا بهش میگن procrastination . یعنی هی یه کاری رو عقب بندازی و معادل فارسیش هم ظاهرا "فردافکنی" هست. این اتفاق در حساس ترین نقاط زندگی مون بیشتر میفته.نشونش هم اینه که میگیم "حالا باشه......هنوز آماده نیستم"
اوج ظهور این عقب انداخته در نوشتنه، که برای خیلیا سخت ترین (ولی مهمترین) کاره. مثل نوشتن پایان نامه (اوه اوه.....)، یا یک گزارش خیلی مهم یا برای من نوشتن همین چند خط برای آغازیدن این وبلاگ.....
دو سال طول کشید تا من بالاخره اولین پستم رو بذارم. نه اینکه دو سال کار کردم تا این متن رو بنویسم....اصلا....دو سال طول کشید تا دستهای نازنین رو بر صفحه کیبورد بگذارم و با اندکی فشار این خطوط را بتایپم!
اما این مشکل فقط و فقط یک چاره داره: شروع کردن!!!!
این هم از شروع من! حالا نوبت مرحله بعده که مهم اما آسوونتره: ادامه!
فعلا تا ادامه!